تبليغاتX
Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers ...آبی آرام بلند...

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ


 


عينك
همش احساس ميكنم شيشه عينكم كثيفه.دورزه چشم راستمم يه دردي توي حدقه ش داره!!

فكر ميكردم شبش خوب نشستم چشمامو بقاياي ريمله...ولي نه.

اين يعني چشمم ضعيف شده؟بايدب رم دكتر؟واي چقدر من از مطب دكتر بدم مياد.

هرچي تميز ميكنم بازم حس يه هاله ايي رو چشم از بين نميره...

يادمه سن 10 سالگي كه شرو بلوغ و خودنمايي بود چقدر عينگ زدن كلاس داشت برام.

به زور رفتم دكتر ! گفت دخترم ديد خلباني داري!!دلم سوخت چرا عينك نميزنم.

ولي الان فقط براي دور ميزنم.و مانيتور.موقع رانندگي هم نميزنم.دوس ندارم عينكو.اگه ضعيف تر شده باشه ميرم سراغ لنز.

دردسر داره ولي دختر خاله هام4-5ساله لنز دارن.دائم.مشكلي نداشتن.با اينكه خيلي هم اهل مراقبت نيستن.لااقل حالت چشمام عوض نميشه


راستي شركت صدقه سر خانوما حقوق فروردين و داد!!روز زن هم ناهار جوجه داد!باشه كه جوجه نخورده از دنيا نريم.

اونوقت بيا ببين بقيه جاها چه كادوهايي دادن.والا خوب از جيب دولت و پول نفت همه خرج ميكنن...

ديروز با جيب پر رفتم يه سري از ليست خريدمو بخرم.ولي هرچي و از نزديك گرفتم دستم ديدم بودو نبودش فرقي نداره.پس ولش كن...اينجوري شد كه يه سري چيزا با مداد!فعلا خط خورد.


ديدن اينم خالي از لطف نيس!ذهنه ادما چقدر منحرفه؟

http://panipoom.blogfa.com/post-253.aspx




نویسنده : اطلسی تاریخ : دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391      

كادو روز من
يه ساعت خوشكل كوچولو موچولو به رنگ طلاييييي...رنگ احساس من به فرنام با صفه سفيد رنگ دلم شد كادو روز زن.

مرسيييييييييي همسري جونم.

يعني كلا بلد نيس اين بچه نه بگه.ميگفت مگه عطر نميخواستي؟

گفتم باشه مناسبت ديگه.ميگه:2تا ميخواستي كه؟!

خلاصه مراسم روز مادر برگزار شد خونه م ش .به همين سادگي و بي سر و صدايي!بستني+بيسكوييت!+سكوووت...

بابا توت خريده بود گفتم زياده اينا.گفت خوب تنها نيستين همسايه دارين باهم بخورين!!!ضايع بود جلوي فرنام نبرم.شستم و برديم!

گاهي در عين حال كه تعجب ميكنم و خندم ميگيره و خيلي لج دراره اينقدر لووووووووس!چرا؟خوب اصن چرا جشن ميگيرين؟؟؟دلمم ميسوزه كه اينا از احساس بويي هم بردن؟؟؟هيجان براشون تعريف شده تا حالا؟ميگم خداروشكرررر 6سال رو فرنام كار كردما.وگرنه دق ميكردم!

قبل رفتن به خونه مادربزرگ كادو من خريداري شد.من بچه خوش بخريم كلن.وقتي چيزي به دلم بشينه ديگه هي نميگم برم همه جارو بگردم!برميگردم!

با رينگم ست شده حالا...

ديروزم خودمو تحويل گرفتم جايزه دادم چون شب قبل بچه خوبي بودم . براي همه چي گفتم به جهنم!نون خامه ايي خريدم...اوووووووووف ميخوام الانم.

ديورز ظهر تن ماهي خوردم با سبزيجات.

عصر چاي با نون خامه ايي.از ظهر تا شب 6تا خوردم!!!

وسطش حالم بد ميشد گوجه سبز دسر ميخوردم!

چيپس هم گاهي ميخوردم.

بعد ياد پاپ كرن پنيري ها افتادم.تمومش كردم دلم اروم شد!

بعد ديدم شب ميل به بشقاب داغ ندارم ولي دلمم ميخواد!نخورم شب خواب ندارم!

يه ليوان عرق نعنا رفتم بالا كه ببره همه شو!

روشم بشقاب داغغغغغ....

نخندين خوب رو موده خوردن شديد بودم!!نون خامه ايي ها تموم شه باز يه كيلو كه رفتم بالارو ميام پايين.

سفر هم كنسله چون فرنام روزاي اخر ماه خيليييييييييييي در گيره نميتونه بيشتر مرخصي بگيره...

ديروز ارشيو هاردمو نگاه ميكردم عكساي مدل لباساي عروس...پارسال.سال قبلش...واي چه زود ميگذره...من دلم لباس عرووس ميخوادددددددددددددد....هم خوشحال ميشدم هم غصم ميگرفتتتتت



پلوپز و لباس عروس و بم ياداوري كنين يه پست براش بنويسم///




نویسنده : اطلسی تاریخ : دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391      

روز مامان جونم
يه تبريك و 3تا گلدون شيشه ايي رنگي.همه چيزي كه به ذهنم رسيد براي مامانم بخريم.

مامان جونم روزت مبارككككككككك.ايشالا سالهاي سال سلامت باشي.دنيا رو هم به پات بريزم كمه...

ديشب موقع برگشت من با يه كوله بار اذوقه برگشتم.نون و سبزي .كيك كاكائو.سبزيجات بخارپز شده اماده كه زحمت خوردنشو بكشيم.پيتزا و پيراشكي كه مامانم ديشب موادشو اماده كرده بود و باهم پختونديم.تووووت!!مايع ماكاروني كه همسري ناهار باش ببره.باقالي پخته.يعني يديگه باز يه هفتم تامين شد.

حساب كردم تو 2هفته پيش يه شب عدسي گذاشتم فقط.5شنبه هم باقالي پلو با مرغ گذاشتم.

راستي 5شنبه هم برام باقالي و نخود سبز گرفته بود.رفتم ظهر بگيرم كه زحمت شستنش با خودم باشه!ديدم به به شسته شده اماده بره تو فريزر!

اقا ما 4شنبه شب يه جواب دندون شكن به مادرشوهر داديم از جريانه يه سال پيش!!همون شد شررررر.ولي دلم خنك شد اقلا.

يه كنتاكتي هم با شوهري كرديم و اشك و اه و ناله.5صفحه جنگ نامه براش نوشتم و تمام.بماند اصل موضو.

ظهر اومد ديدم گوجه سبز به دسته.كنار جاده ميخرن.عالييي بود يعني.جاي همه خالي.

اينجورياس كه دوروزه بالشتم خيسه:دي تو خواب فكر كنم گوجه سبز ميخورم.

از ايكيا كه براي مامان گلدون خريديم.دوتا بوته شكوفه خوشگلم من زدم تو رگ.كنار بامبوها ايينقدره خوشگل شدن.جنبه منت كشي شب قبل بود:دي

كلي هم باهم صوبت كرديم سر جرياناي شب قبل.جرفايي زد كه واقعا منطقيه و قبولشون دارم ولي احساسم گاهي كم مياره.گاهي سردرگم ميشه بين اين همه تضاد و دورويي...بقول فرنام كاري نميشه كرد جز سكوت و گذشت و فراموش كردن وگرنه هرروز بايد با همه بجنگي.اينم كه نميشه بخاطر ارامش و زندگي خودمون.

شام هم مهمونم كرد چون حرفاشو قبول كردم و بعد دوروز تو روش خنديدم و گره اخماي پيشونيم باز شد...

براي مادرشوهرم رفتيم كه كفش طبي بخريم چون تك سايز بود و ايشونم پاشون كوچيكه ما شانس اورديم و خوش به حالمون شد.ايشالا امشب اندازش باشه.

ديروزم بعد 3-4هفته فك كنم ناهار اونجا بوديم.تحويلمون گرفتن.مبلاشونو بعد3ماه داده بالاخره.

يعني يه كارايي كردم در حق مادرشوهر كه اگه كسي بفهمه بم ميگه عجب ادمي هستي.پست بازي:دي ولي جبران كاراي خودشه.خبر نداره

ديشب اين همسر جان و بابا لجشون گرفته بود ازين همه اس مسي كه در مدح خانوما بود و لج اقايون در ميارود!شوهري ميگه ميبينم كه خانوما امسال به خودشون افتادن...بزارين روز مرد هم ميشه.مامان بش ميگه نه هميشه بوده شما امسال  تو خط افتادي.

خواهري كه بمون ميخنديد ميگفت چي شده شما هميشه پشت هم بودين كه حالا چرا لج همو در ميارين؟

ولي بعضياش خيليييييييييييي باحال بود خدايي.

در كش و قوس انتخاب كادو خود نيز هستيم.نميدانيم چه ميخواهيم.همسر مي فرمايد اگه نگي چي ميخواي ميرم به سليقه خودم ميخرم.گفتم نه جان من ميگم چي ميخوام...اما واقعا نميدونم چي ميخوام.حالا من چي ميخوام؟يه ساعت زرد ديدم .عطر.كفش.شلوار كتون مشكي.خرت و پرت.چي ميخوام وقعا؟

همسر اين هفته دوروز ميره ماموريت ته.ران.بش گفتم دوروز اخر هفته رو هم بش وصل كن منم بيام.ولي دودلم.چون دوروز اول بايد برم خونه عمو با دختر عموم تا عصر بچرخيم.دوروز بعدش مكافاته.نميشه از كسي هم قايم كرد سفرمونو.4تا عمو و عمه فرنام.4تا عمو و عمه و خاله عزيز مامانه خودم...ديگه خوب همش ميشه مهموني بازي....نميدونم واقعا بريم يا نه؟

مامان جونم عاشقتممممممممم.روزت مبارك.

روز همه خانوما مباررررررررررك خصوصا مامانا و دوستاي عزيزم.

يادم اومد ميخواستم براي مامانم كيك بگيرم!حيف شددددددددد

خيلي به ياد مادرجونم بودم اين چند روز.ميخواستم براش خيرات كنم.ديدم روز عيده.بزار پولشو بدم به خيريه.الان پشيمونم باز.اي بابا چرا اينقدر من دو دل شدم تو همه چي



نویسنده : اطلسی تاریخ : شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391      

بيستم ارديبهشت
بيستمي ديگه...

هفتادو نهمين...

مبارك باشه هسري جون مهربونم.

با تگرگاي ديشب ياد خواستگاري رسمي 2سال پيش افتادم...

دقيقا همين حدودا.

خيلي عصبي شدم از يه سري چيزا.

دوستم بعد يه ماه برگشته به كار قبليش تو قسمت اداري.از فروشندگي در اومده.پايه حقوقش شده900 تومن!!يعني هنوز تو كفم.يكي ديگه يه جور ديگه...

ديشب به فرنام ميگم واقعا ديگه دارم كم ميارم...

چيه هي ميگن كار مرتبط با رشتتون؟اخه انصافه؟خداييش نامرديه.

يكي بياد به من از داشته هام ياد اوري كنه.

خودم كه هرچي ميگردم پيدا نميكنم!!!

من برم كه ديگه دارم به چرنديات زندگي ميرسم...




سارا جان به يادتم.ميخوني اينجارو؟

ارنيكا امروز صب به فكرت بودم.خوبي دوستم؟





نویسنده : اطلسی تاریخ : چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391      

بامبو
سه تا بامبو كوچولو سبز خوشگل همون اول كاري خريدم كه برگشت تموم نكنه!شد دردسر!اولا كه نوبتي دست من و خاله و مامان ميچرخيد و از كت و كول افتاديم بس كه تو اون شلوغي هي گرفتيمش بالا نشكننش!

عين يه سينما يا تظاهرات بگم بهتره.شلوووووووووووغ.

شمرديم23 نفر ازمون ميپرسيدن از كجا خريدين؟چند؟يعني نميدونم ملت اون اول و ول ميكردن ميدويدن ته نمايشگاه دنبال چي؟اين اخريا ديگه به خالم ميگفتم كسي بپرسه ميكنم تو حلقش يا حلق خودم!!اخرين نفرو گفتم 1500 به جاي 3500!!قاطي كرده بودم ديگه واقعن

باروني گرفت سيل آسا.تا رسيديم تو ماشين خيس خالي بودم!من تنها برگشتم.چون قرار بود مسيرم 10 دقيقه باشه.

بي انصافا براي اينكه حجم ترافيك كم بشه ماشيناي پاركينگ پشت و انداخته بودن از يه مسير ديگه.اولا كه 1ساعت ترافيك خروجي پاركينگ بود!!بعدشم از يه بيابوني سر در اورديم كه دوردست فقط ساختمون ديده ميشد چندتا.دوروبرمون نخاله ساختموني.ديدني بود واقعا!

هرچي دنبال يه خيابون اشنا گشتم بيفايده بود.همينجور پشت سر هم همه ميرفتن...به دنبال يه خروجي!

از يه بلواري سر در اوردم كه تا رسيدم به ميدونش نفهميدم كجاس اصلن!تازه شروع ورودي شلوووووووغ نمايشگاه بود.بارون بند اومده بود تازه ميومدن ملت!!خلاصه كه 2ساعت تو راه بودم فيكس!!

پادرد شدم بس كه كلاج ترمز گرفتم.به عمرم تو همچين ترافيكي نبودم فك كنم.هر يه ربع يه ماشين ميرفتيم جلو.باقيه كه خاموش ميكردن!!

اين همسر جان هم از وقتي گفتم راه افتادم منتظر بنده شده بود.دوبارم زنگ زد گفتم نميدونم كجام!!

خلاصه اقا باد فرموده بودند!ماهم زده بوديم به اون در و چاي خورديم گفتيم ميرويم بخوابيم.ساعت9!!هاها

اين كتلتاي تو فريزر هم براي خودت ساندويچ كن!

بعد اومده ميگه ميخواي بخوابي؟گفتم پ ن پ ميشينم باد جنابعالي و تماشا ميكنم.

ميگه مثه خودت كه دير ميام بد اخلاق ميشي!!گفتم اهان بگو پس رول بازي ميكني!فك كردم نگرانم بودي حوصلت سر رفته!:دي

خلاصه كه خودش ديد به نفعشه تو قيافه رفتن و فراموش كنه و اينجوري شد كه فٍت نكرد...

ولي واقعا نگرانم شده بود فكر ميكرده گم شدم والان ميدزدنم!!

اوايل  اينقدر ناراحت ميشدم وقتي ميديدم از ترافيك مثلا عصبانيه!!غر ميزنه!بم برميخورد!!دعوامون ميش!

ديگه بعد2-3سال فهميدم نه بابا بايد بيخيال بود تا خودش به حالت قبل برگرده!ديشبم خودش اومد منت كشي!برعكسه همه ست!

بعدازظهر خونه دوست صاف و سادم دعوتيم.به فرنام گفتم خودم نميرم با ماشين!صب ميكنم بياي منو برسون بعدم بيا دنبالم.هاها تا تنبيه بشه اساسي.خوب نيس زن خيلي هم مستقل باشه.

خودش ميگفت من بچه كه بودم بيشترين تنبيهه مامانم اين بوده كه يه روز بام حرف نميزده!مرگم بوده!!

براي همين هرچي سرش داد بزني و غر بزني ناراحت نميشه اما همين كه حرف نزني غصش ميگيره. ازين روش استفاده ميكنم برا تنبيه كردن!نقطه ضعف يادم داده!حالا من بر عكسشم!اون وقتي ناراحته ساكت و مظلوم ميشه عذاب وجدان ميگيرم!

خلاصه كه يه ساعتي حرف زديم و پشت ساق پامو ماساژ داد يكم اروم شد.كلن بي حس شده بودم!!هي ميگفت بابا اين اخرين زورمه ولي من حس نميكردم!

چه هواي عاليييييييي هم بود...پنجره باز بود يه باد مرطوب وخنكي ميخورد تو صورتم....

تو اون بيابونه هوا گرگ و ميش شد.نم بارون.سكوووووت.صداي اذان اومد.من قبلا حسي به اين صدا نداشتم اما چند وقته ياد دعا هام ميوفتم اين موقع.ديروزم همين طور.ديدم بهترين موقع ست....

يه قرار مداري با خودم گذاشتم!از هر كار خلاف ميلم از طرف همسايه كه بتونم بگذرم و عصباني نشم بگم ببخشيد به فلان! يه جايزه به خودم ميدم.البته اون بغرنج هاش!ولي خاطره كه ميتونم بنويسم!نميشه؟:دي





نویسنده : اطلسی تاریخ : سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391      


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به ...آبی آرام بلند... مي باشد.